X
تبلیغات
رایتل

امام نقی (ع)

ایثار شگفت انگیز حضرت خضر


مؤلف گوید: این منقبت از حضرت نقی شبیه است به آنچه که از جناب خضر علیه السلام روایت شده وآن روایت چنین است که دیلمی در (اعلام الدّین) نقل کرده از ابی امامه که حضرت رسول صلی اللّه علیه وآله و سلم فرمود به اصحاب خود آیا خبر ندهم شما را از خضر؟

گفتند: آری یا رسول اللّه.

فرمود: وقتی راه میرفت در بازاری از بازارهای بنی اسرائیل ناگاه چشم مسکینی به او افتاد پس گفت: تصدق کن بر من خداوند برکت دهد در تو،

خضر گفت: ایمان آوردم به خداوند هرچه خدای تقدیر فرمود میشود، در نزد من چیزی نیست که به تو دهم.

مسکین گفت: قسم میدهم به وجه خدا که تصدق کنی بر من که من میبینم خیر را در رخساره تو و امید دارم خیر را در نزد تو،

خضر گفت: ایمان آوردم به خداوند به درستی که سؤال کردی از من به وسیله امری بزرگ، نیست در نزد من چیزی که بدهم آن را به تو مگر اینکه بگیری من را وبفروشی.

مسکین گفت: چگونه راست می آید این؟

خضر گفت: سخن حق میگویم به تو به درستی که سؤال کردی از من به امری بزرگ، سؤال کردی از من به وجه رب من پس
بفروشی مرا.

پس اورا پیش انداخت به سمت بازار وبه چهارصد درهم فروخت. پس مدتی در پیش مشتری ماند که اورا به کاری وانمیداشت، پس خضر گفت: تو مرا خریدی به جهت خدمت کردن پس به کاری من را فرمان ده،

گفت: من ناخوش دارم که تو را به زحمت اندازم زیرا که تو پیری و بزرگ. گفت به تعب نخواهی انداخت یعنی هرچه بگویی قادرم بر آن،

گفت: پس برخیز واین سنگها را نقل کن. وکمتر از شش نفر در یک روز نمیتوانستند آنها را نقل کنند، پس برخاست در همان ساعت آن سنگها را نقل کرد.

پس آن مرد گفت: (اَحْسَ نْتَ وَ اَجْمَلْتَ)! کار نیکو کردی وطاقت آوردی چیزی را که احدی طاقت نداشت. پس برای آن مرد سفری روی داد پس به خضر، گفت: گمان میکنم شخص امینی هستی، پس جانشین من باش برای من ونیکو جانشینی کن
ومن خوش ندارم که تو را به مشقت اندازم،

گفت: به مشقت نمیاندازی،

مرد گفت: قدری خشت بزن برای من تا برگردم پس آن مرد به سفر رفت وبرگشت وخضر برای اوبنای محکمی کرده بود.

پس آن مرد به او گفت از تو سؤال میکنم به وجه خداوند که حسب تو چیست وکار تو چون است؟

خضر فرمود: سؤال کردی از من به امر عظیمی به وجه خداوند عزوجل ووجه خداوند مرا در بندگی انداخته اینک به تو خبر دهم، من آن خضرم که شنیده ای، مسکینی از من سؤال کرد چیزی نبود نزد من به او دهم پس سؤال کرد از من به وجه خداوند عز وجل، پس خود را در قید بندگی او در آوردم ومرا فروخت وبه تو خبر دهم، هر کس که از او سؤال کنند به وجه خداوند عزوجل پس رد کند سائل را وحال آنکه قادر است بر آن، میایستد روز قیامت و نیست در روی او پوست وگوشت وخون جز استخوان که مضطرب است وحرکت میکند.

مرد گفت: تو را به مشقت انداختم ونشناختم،

فرمود که باکی نداشته باش نگاه داشتی من را واحسان کردی، گفت پدر ومادرم فدای تو حکم کن در اهل ومال من آنچه خداوند بر تو مکشوف نموده، یعنی در اینجا باش وهر چه خواهی بکن یا تو را مختار کنم هرجا که خواهی بروی،

فرمود: مرا رها کن تا عبادت کنم خداوند را،

چنین کرد.

پس خضر فرمود: حمد مر خدایی را که مرا در بندگی انداخت آنگاه مرا نجات داد.


تاریخ ارسال: شنبه 30 آذر 1392 ساعت 14:00 | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد